تبليغاتX
رکشا


رکشا

می نویسم (( د ی د ار )) تو اگر بی من و دلتنگ منی ... یك به یك فاصله ها را بردار

نوشته شده در 90/11/07ساعت 15:20 توسط فرشید| |

اشتباه از من بود من نديدم اين را وقت رفتن كه نگاهت روي چشمانم ماند فهميدم

حالا كه خاطره هايم را مرور مي كنم

مي بينم دلواپسي ها. شرم نگاه ها. بي تابي ها وبغض هاي پنهاني ات را

تقصير تو نبود اگر من نديدم...

من نمي دانستم احساس آدمها زير پوستشان است


نوشته شده در 90/10/14ساعت 17:35 توسط فرشید| |

گاهي دلم برايت تنگ مي شود....و در شگفت مي مانم كه چه تلخ به نبودنت عادت كرده ام چه تلخ به تو خاطرات تو فكر مي كنم و چه تلخ تورا در ذهنم تداعي مي كنم با دلتنگي و بي قراري...

چه قصه غريبي است عادت به نبودن عادت به نديدن عادت به نشنيدن و چه عميق است احساس بين منو تو...

گاهي دلم برايت تنگ مي شود...نه...هميشه دلتنگ تو خواهم بود

نوشته شده در 90/10/14ساعت 17:31 توسط فرشید| |

تو شبیه کسی نیستی

شبیه چیزی هم

تو در هیچ دسته ای نمی گنجی

در هیچ تیره هم

تو، فقط تویی

و خوبی تو همین است

نوشته شده در 90/10/14ساعت 17:31 توسط فرشید| |

تمام تاریخ عبارت است جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند
نوشته شده در 90/10/14ساعت 17:9 توسط فرشید| |

 

 

پشت این پنجره ها

 

همه دیوار و سکوت

 

پشت تنهایی من

 

لحظه هاییست که طاقت فرساست

 

در نبودت قلبم

 

همه شب بی تپش و بی روح است

 

و چه دیرین قرنیست

 

که بدون تو در این کرخه سرد

 

زندگی بی معناست....                                                                شاکی

 

 

 

نوشته شده در 87/05/17ساعت 3:51 توسط فرشید| |

 

 

تمام تمنای تنهایی من به دستان سردت

 

صدای سکوتیست

 

کز کاخ نمناک قلبم

 

به اوج غرور و گلوگاه

 

تشدید تاریکیم بود...

نوشته شده در 87/04/09ساعت 11:39 توسط فرشید| |

            

 

تو مهربان بودی

                    آغاز ماجرا اما،

چه سخت تشنه جام محبتت بودم...

سخن تمام نشد،

                  ختم ماجرا پیدا

امید با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه کوشش شب و روزم

بسان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن،

و همچو کوفتن آب بود در هاون

****

مرا رها کردی؟

مرا به مسلخ سلاخان

چرا رها کردی؟

مرا که رام تو بودم

اسیر دام تو بودم

****

گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ

کنون کنار کویرم،

                      کویر بی باران

و مهربانی این مهربان ترین یاران

و کاشکی تو از این صالحان صلح و صبوری  - از این مردمان کرماتی-

به قدر یک ارزن

وفا و خوبی را

                   به وام بستانی

که مثل مهر درخشان شهر بخشنده

و همچو مردم این مُلک

                          مهربان باشی

****

تو ای بلای دل من

                     بلند بالایم

تو ای برازنده

تو ای بلندتر از سروها و افراها

تو بر تمام بلندان باغ بالنده

بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد؟

بر این کویر نشین

بر این ز مهر تو محروم

نظر توانی کرد؟

نوشته شده در 87/02/06ساعت 19:12 توسط فرشید| |

 

چند سالی است که در پیله تنهایی خود می لولم

چرا که پروا دارم از پر وا کردن

در زمانه ای

که گل هایش همه خوارند . . .

 

                              پرنده هایش نیز از پرواز

                             از حتی یک دهن آواز

                              در آسمان تنگ چشم مردمانش

                              سخت بیزارند . . .

 

پس دیگر خیالات ابریشمی نباف

که شاید من از شوق پرواز، پر در بیاورم

که یک روز شاید از پیله ام،

_ از این عشق بی پدر _

سر در بیاورم

 

                            چرا که حسرت پرواز من همیشگی ست

                             منی که میخواستم بال تو باشم

                              و حالا وبال تو . . .

 

پس دیگر پیله نکن که پروانه ام کنی

تنها مرا زیر پر و بالت بگیر و برای همیشه

پروانه ی پرواز مرا باطل کن . . .

نوشته شده در 87/01/01ساعت 19:59 توسط فرشید| |

شیشه عطر بهار

 

لب دیوار شکسته است و هوا پر شده از بوی خدا

 

دیدنش آسان است

 

سخت آن است که نبینی آن را...

 

***سال نو مبارک*** 

 

نوشته شده در 87/01/01ساعت 19:54 توسط فرشید| |

اگر در کهکشانی دور

دلی یک لحظه در صد سال

یاد من کند.بی شک

دل من در تمام لحظه های عمر

به یادش می تپد پر شور...

در آرزوی تو

نوشته شده در 86/12/17ساعت 11:0 توسط فرشید| |

پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم.... اما نیمه ی راه افتادم....

دوباره راهم را آغاز کردم.... باز افتادم

چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم

آخر فریاد زدم و گفتم:

خدایا من می خواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی؟

خدا گفت می خواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری؟....

گفتم: چگونه؟.... گفت: آنقدر تورا به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی

و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم

که تو همانقدر مرا دوست داری....

گفتم: نه خدا اینگونه نیست...گفت: هست...

چون اگر مرا دوست داشتی هر چقدر هم می افتادی

باز به خاطر من و عشق من هیچ نمی گفتی...

خدایا کمکم کن تا به تو برسم 

نوشته شده در 86/11/25ساعت 11:55 توسط فرشید| |

 

باتو هستم اي لبريز از عشق


هراسي نداشته باش اي سياره كوچك گرم من!


من با تمام وجود دوستت خواهم داشت .


هراسي نداشته باش !


با قلبي سرشار از عشق و محبت لحظه هاي پربارت را نظاره كن


تازيبايي درونت و زيبايي عشقمان بر چهره زيبايت نقش ببندد


صدايم كن !


صدايم را خواهي شنيد ، با تو سخن خواهم گفت !


صداقت ، عشق ، شادي ، شور، شعف، زيبايي ، محبت در وجود توست


به دنبال چه مي گردي نازنين ؟


اكنون مرا درياب !


و صداي درونت را بشنو


با تو هستم اي همه لبريز از عشق و دوستي


آن روز كه خودم را نثار عشق تو كردم باور داشتم كه


زندگي يعني اهداي عشق به آنكه مي پرستي


و تنها همين !

xman

***ولنتاین مبارک***


 

نوشته شده در 86/11/25ساعت 11:52 توسط فرشید| |

نوشته شده در 86/11/16ساعت 10:43 توسط فرشید| |

چه قد دلم تنگه امروز کاش برای یه بار یه نفر منو می فهمید ......امروز با همه روزای خدا فرق داره نمیدونم چرا ........از دیشب تو فکرشم کاش می فهمید که چه قد دوسش دارم اونقد که  یه لحظه هم از فکرم بیرون نمی ره ......نمی تونم با کسی در این مورد حرف بزنم آخه می ترسم...چون قبلا گفتم، منو منع کردن .............ازش دورم کردن .....گفتن قدغا.....فک میکنن چون اونا ازش بد شون می یاد منم باید بگم آره....راس میگین ...... اما اون همه کسم بود تمومه وجودم ،هستیم،عشم ...اما چه فایده ............فقط یه تصویره خیالی ،یه دل شکسته،یه عشق نا فرجام.......... نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره ...دیروز زنگ زد میدونی بده چند وقت؟به خدا یه سال ........عمریه. داشتم عادت می کردم .میگه دیونتم ..میمرم نباشی و.............

تو رو خدا فکر نکنی از اون بیکارای علافه نه به خدا، مهند سه  ولی مامانم از خونوادش بد میگه ،باباش فلانه ،مادرش بد نیس ،زنه زجر دیده ،چه قد خونه دل خورد از دست مرتیکه .مادر اینا هم شان ما نیستن .خونوادهامون با هم فرق دان.من نمیدونم آخه چه فرقی ؟من اونو دوس دارم به خاطره اونم به خانوادش احترام مذارم کسی هست بفهمه؟

بگذریم دلم یه کم آروم شده.....تو مدتی که با فرشید آشنا شدم مثله یه داداش کوچولوی خوبه خوبه خوب خیلی خوب بهش اعتماد دارم خیلی وقتا دل داریم داد منو امیدوار کرد . ما که از هم دوریم اما هر دوتامون هم دردیم به خدا از ته دلم میگم همیشه برات آرزوی موفقیت میکنم دادشه گلم ...

 {بازم ایدیم باز نمیشه نمیدونم چه مرگشه .فرشید جون فک نکنی عمدا آف نذاشتم} 

 

 

 

 

 

 

   

نوشته شده در 86/11/16ساعت 10:41 توسط فرشید| |

نوشته شده در 86/11/04ساعت 16:52 توسط فرشید| |

 

می شوم من غرق دریا
می زنم او را صدایش
کشتی عشقست اینجا
می رود با ناخدایش
شعری از عمق وجودم
می سرایم از برایش
اشک هایم را ضمیمه
می کنم با هر کلامش
چشمهایم خیس و خسته
می شود از اشک هایم
ذکرهایم می شود گم
لابلای گریه هایم.....

نوشته شده در 86/11/04ساعت 16:49 توسط فرشید| |

ندانستی...نفهمیدی...

 

چرا تنهای تنهایم؟

 

چرا اندر سکوت تلخ و حتی شب...

 

چرا گریان گریانم؟

 

مرا از خود ندانستی

 

مرا راندی

 

خودم را سرزنش کردم

 

که دیگر عاشقی بس است

 

مرا دیوانه خواندی و شکستی اشتیاقم را...

 

دل خود را حریم خانه ات کردم

 

بیا با من مدارا کن

 

مرا دریاب...

 

بیا با بوسه ای بر لب

 

تن این نیم جانم را

 

مداوا کن...

 

مداوا کن...

 

نوشته شده در 86/10/21ساعت 17:44 توسط فرشید| |

Xm@N

آدمک آخر دنیاست بخند....

 

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

دست خطی که تو را عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

آدمک خر نشوی گریه کنی

 

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند...

 

 

XM@N

نوشته شده در 86/10/09ساعت 12:34 توسط فرشید| |

یلدا ...

یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت....

 

        

نوشته شده در 86/09/30ساعت 22:2 توسط فرشید| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ